سلام خوبی؟ حتما بخون....
میخوام حلالم کنی و ببخشی منا وسه این مدت طولانی که تو زندگیت بودم.... ازت خواهش میکنم حلالم کنی و ببخشی بهما باعث آزارت شدم..... و از مادرت عذر خواهی کن و بهش بگو وسه دروغش بخشیدمش.... بهش بگو بچه اش دعا کردم دیشب خیلی نگران بود....امیدوارم آرامش همیشگی داشته باشی...
...........................
حلالم کردی بهم بگو برام مهمه.....بدونم حلالم کردی و بخشیدی اونم از ته دلت.... نه در حد حرف....این وبلاگ میمونه....اگه کار داشتی پیام بذار بودم...جواب میدم......
..............
منا ببخش باهات خاطره دارم این همه مدت.... کاری به سن ندارم چون الآن سنت ۲۰ سال و ۱۱ ماه و ۲۷ روز هست منم تازه ۲۸ سالم شده و خودتم تو بعد عید ۲۱ سال تمام میشه..... دلیل حرفت را میدونم دیگه الآن.... اون آیدی و همش دروغه چون تو هیچ دفترخونه ای ثبت نشده عقد....
من الآن کارمندم وزارت اطلاعات اصفهانم سمت حکیم نظامی ولی خب تا برج ۶ اینجام یعنی شهریور...چون کارآموزیم وکالتم اردیبهشت شروع میشه....اگه نتونم هردوتا را برم تمدید نمیکنم....چون ما قراردادمون شش ماهه هست...
میخواستم بیام با پدرت حرف بزنم بعد حرفهای اون آیدی... کل حرفها.... ولی استعلام گرفتم و فهمیدم چی شده.... و میدونم چرا تو این شرایط قرار گرفتی ...نمیخوام گوشت تنت آب بشه....نمیخوام تو استرس و ترس باشی به حرمت علاقم و روزهایی که باهم داشتیم و گذروندیم... از مادرت عذر خواهی کن...اون شب که باهاش حرف زدم نگران بود منم ناراحت شدم.... چون میگفت بچه اش بیمارستانه...امیدوارم زود سرحال و مرخص بشن.... امیدوارم زودتر اوضاع خودت خوب بشه و خدا برات معجزه کنه..... خیلی دوسدارم برای باهات حرف بزنم اینها را بهت بگم.... نمیخوام زنگ بزنم....تو ترس یا شوک باشی به خاطر حرمتی پیش هم داریم.... هرچند دلمو و احساسمو خورد کردی سر دلیلت که میتونستی زودتر بهم بگی تا با دروغ و اینها..... ولی بهت حق میدم و میخوام منا ببخشی....
ببخشیدی منا بگو.....حلالم کردی..... چون یه کوچولو باهات حرف دارم....تلفنی نمیدونم بشه یا نه ....ولی اینجا نوشتم...
...
منتظر جوابتم....من تا ۲ونیم ۳...سرکارم بعدش میرسم خونه...اگه قرار به تلفنی حرف زدنه بگو من زنگ بزنم.... چون یه حرفهایی دارم و حلالیت و عذر خواهی چون بعدی در کاری نیست برام.... میدونم خدا معجزه میکنه ولی دوس دارم برلی تو باشه نه من.....
به جون خودمون دوتا و مادرم قسم میخورم که میخوام دنیا نباشه.... به همون قرآن بعد از این اگه باشم تو بخوای هستم نه به زور و بازم نمیتونم و.... نه مزاحمت دارم نه هیچی که گوشت تنت آب بشه.... به خاطر ترس از پدرت و اوضاعت اینطوری بشه برات نیست هیچوقت نمیشه.... و مجبور نشی این اتفاقهایی چند روز و دوماد حعلی درست کنی.... میدونم الآن میگی باز میام ولی قسم خوردم که میدونی قسم خوردم....برای خودم شر درست نکنم رگ واینها نزنم اون دفعه.. و کاری با خودم نکردم.....و . اینم برای آرامشت قسم خوردم..... منتظرجوابت هستم...وب را پاک نکن..... همه چیش هموناس....رمز ۷۸۸ که میدونی....منتظر جوابتم....منتظر جوابم باش...
.......
میدونم بخونی جواب نمیدی پس بخون داستان منا...
خوشبخت نمیتونم باشم چون عمرم نمیکشه چون نه بهت رسیدن دارم نه حال مادرم خوب میشه.......ولی سر کرونا افتاد عقب....منم دل نگرانت شدم ... از خجالتم در اومدی.... من میدونم به تو نمیرسم نه به خاطر اختلاف سنی و اینها...به خاطر اوضاع بدی که شده... آرزو داشتم ببینمت که نمیشه.... آرزو داشتم صداتا بشنوم اونم نمیشه... مادرتم نذاشت بهش بگم و ازش حلالیت بگیرم ازش بپرس به زور خدافظی کرد قطع کرد نذاشت حرف بزنم.... ایکاش قطع نمیکرد حرفم تموم میشد ...بعدش خودم خدافظی می کردم...میخوام منا برای این مدت ببخشی...خیلی بهت بدی کردم....گوشتتا آب کردم....دردسر درست کردم... بی ادبی کردم بهت..... به مادرت بگو یه پسر ترک اینجا داره براش دعا کنه.... من الآن کار و همه چیم درسته ولی نمیتونم بدون تو باشم....منتظرتم..... دلیل زنگ زدنم دیدن و شنیدن صدات بود..... قسمتم رفتنه. ..و انتظار برات......اینکه خدا مدام فامیلیت و شهرت را یادم می اندازه چون دلتا شکستم و میخوام با دلت حلالم کنی...نه حرف...چون مدت طولانی باعث اذیت کردنت شدم..... خیلی سالها ریختم بهم حالتا... دلیل حال بدت منم و اوضاع بدی که برات شده..... سالهای زیادی به خاطر تو ترس بودی....میخوام حلالم کنی...ببخشی منا ...از ته دلت..... به مادرت بگو حلالم کنه دعام کنه.....من خیلی بد بودم و بدی کردم..... امیدوارم منا ببخشی.....آرزومه حالت خوب باشه....اوضاعت خوب باشه...
مراقب خودت باش.... خوش باش به روزهای خوب زندگیت فکر کن.... زندگی کن....قدر خانواده و روزهایی که داری را بدون.... تو زتدگی اونقدر فرصت نداریم که به همه چی برسیم و تلاش کنیم.....یه وقتی داریم...... قدر خانواده و مادرت را بدون..... منم همگی حلال کتید....
گاهی کمان نمیکتی و میشود
گاهی نمی شود که نمیشود
گاهی گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شوند....
حکایت منه....از خدا بهترینها را برات میخوام.... بابت این همه سال منا حلال کن.....مراقب باش.... همگی حلالم کنید.... التماس دعا....
خدانگهدار....مصطفی....حلالم کن...
میدونم عقد نکردی صدا برادرت بود و آیدی که دادی.... ولی من حالم خوب نیست...من هم استعلام گرفتم و هم میدونم مشکلت چیه.... ولی خودت گفتی خدا هست و معجزه میکنه.....این کار فدا کاری نیست نابودیه..... من روحیه خوب میخوام که ندارم..... لاقل تو حالت خوب باشه به خودت برس حل میشه....گفتی خدا معجزه می کنه برات......روحانی که سرکتاب برداشت بهم گفت مشکل تو را حدودی و درباره خودممم گفت کارت حل میشه چون رفتم پیشش فقط گفت زمان میخواد و صبر و حوصله.... بعد که استعلام گرفتم درباره ات بهش گفتم...تنها دلیل زندگی من این دختره و وضعیتش بهم گفتن اینطوری.... اسم مادرت و مادرم و خودمونا پرسید.... بعد بهم گفت مشکلی نیست.... مشکل هردوتا تو حل میشه فقط باید همو درک کنید....بهم کنید و زمان بدید مشکل لاینحلی نیست.... منم ازت میخوام صبر کنی.... زندگیتا کنی.... بعد که خوب شدم و وضعیتت خوب شد... جواب نه هم دادی به من باز فدا سرت....به جان مادرم قسم ازت دلخور نمیشم بگم عمرم تلف شد و اینها.....باشه؟
جون مصطفی بخون اینجا را جواب بده......دلم نمیخواد مجبور شم بزنگم..... اگه نتونم بحرفم تو وب باهات میزنم معذرت میخوام ازت ولی چاره ای ندارم.....یا زنگ نزنم دلم میخواد بیام با پدرت بحرفم.... تو را خدا خودت جوابما بده.....مادر گفت خوشبخت بشی.... ولی من دلم تو را میخواد... اولین بار یادمه آمادگی دفاعی داشتی سنتا فهمیدم......۱۳ سالت بود.... و الآن ۲۰ سال و ۱۱ ماه و ۲۷ روزته....سنتا خودت حساب کن... میبینی.... منم نه پیرم نه چیزی.... سنم فقط یه عدده.....من و تو۷ سال ۳ ماه و ۱۶ روز اختلاف داریم به مادرت گفتم...... میگی جای دخترمی...خندم میگیره به خدا.... خودت و من باهم موندیم .... من دل بستم بهت وقتی بهم گفتی قل بدم بهت....با دلم قل دادم....حتی همون موقع هم سن و همه اینها را گفتم گفتی قبوله...منم با دلم قبولت کردم....الآن بتد بند وجودم میخوادت.......میدونم دختر نور چشم خونس.... نمیخوام از مادرت دورت کنم.....میخوام تو شهر خودتون باشم براش برنامه دارم.....من میتونم مثل همه دوستام که خودشونا بالا میگیرن برم ازدواج کنم.... ولی به خیلی ها گفتم نه.... چون دلم پیش خودته.... لین خیانته به احساسم.... من منتظرت میمونم.... حتی اگه تا آخر عمرم باشه..... باعثش عشقمه به تو که بوجود اومده... چون نمیتونم دل بکنم ازت..... این دروغ ها فداکاری نیست.... کشتن احساسه یه نفرع.... که تنها دلخوشیش تویی...منتظرتم خبر بده نمیخوام بزنگم شر بشه
09103624514. مصطفی...
منتظرتم بهم خبر بده...کارت دارم واجبه.....خیلی واجبه.....
تنها...
ما را در سایت تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 19:30